روح من

روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

من آموخته ام
به خود گوش فرا دهم


💠 آیدی پیج اینستاگرام من : ‌fazi_mlh

پیام های کوتاه
  • ۲۶ آبان ۹۱ , ۱۹:۲۲
    f1
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۱۲۵ مطلب با موضوع «دلنوشته» ثبت شده است

هر چند مادیت مرگ نابودمان می سازد ، فکر مرگ نجاتمان

 می دهد ...

👤 اروین یالوم

◻⬜◻⬜◻⬜◻⬜◻◻◻◻

هی .... 

تا میام یکم به خودم بیام ، باز یه چیزی میشه که حالم گرفته میشه ... 

خبر فوت اونم دو تا جوون ؟

همین چند وقت پیش دیدمش سرحال قدم میزد و آهنگ گوش میداد ... 

چه دنیای بی رحمیه .

⚫نمیفهمم امسال چرا اینقدر بده ؟ از همون اول سال ... 

تا هر خبر غمگین کننده ای میشنوم انگار تمام زخم های قلبم که تو زندگیم بودن سرباز میکنن. و من هربار تنهاتر و تنهاتر و غمگین تر باید دوباره و دوباره این زخم ها رو ببندم.

اگه من خطایی کردم ، دلی شکستم صدبرابر جواب پس دادم .دیگه بسمه بخدا ‌.

امشب قلب و مغز و تک تک اعضای بدنم از ناراحتی میخاد تیکه تیکه بشه .

نمیدونم چرا اینقدر دربرابر مشکلات ضعیف شدم ‌.

کاش اصلا وجود نداشتم .

خستم ‌‌‌... خستم ... خستم ‌...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۷ ، ۰۱:۵۸

ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻧﺒﺎﺷﻢ 

ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﯼ ﺑﺎﺷﻢ ﭘﺎ ﺭﻭﯼ ﯾﻮﻧﺠﻪ ﻫﺎ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ 

ﺍﻣـﺎ ﺩﻟـﯽ ﺭﺍ ﺩﻓﻦ ﻧﮑﻨﻢ 

ﮔﺮﮔﯽ ﺑﺎﺷﻢ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺪﺭﻡ ﺍﻣﺎ ﺑﺪﺍﻧﻢ ؛

ﮐﺎﺭﻡ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺫﺍﺕ ﺍﺳﺖ، ﻧﻪ ﻫــﻮﺱ 

ﮐﻼﻏﯽ ﺑﺎﺷﻢ ﮐﻪ ﻗﺎﺭﻗﺎﺭ ﮐﻨﻢ .

ﺍﻣﺎ ﭘﺮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺭﻧﮓ ﻧﮑﻨﻢ ﻭ ﺩﻟﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﺪﺳـﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﻡ 

 ﭼﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﺷﺎﯾﺪ 

ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺗﻮﻫﯿـﻦ 

ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ "ﺍﻧﺴـﺎﻥ" ﺧﻄﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ

#دکتر_علی_شریعتی

➖➖➖➖➖💮➖➖➖➖➖➖

وسط درس خوندن برای این اخرین امتحان که امیدوارم هرچه زودتر تموم شه .نگاهم افتاد به حیاط . 

امروز که خیلی باد میاد کلی شاخ و برگ از درخت ریخته رو زمین .

یه کبوتر رو دیدم‌که هی میاد و میره .‌

اروم رفتم جلوتر و دیدم داره شاخه جمع میکنه لونه بسازه 😇

همینطور نشستم و از دیدنش ارامش میگرفتم ، اینکه چقدر با دقت از بین اون همه شاخه بعضی ها رو جدا میکرد و تک تک پرواز میکرد و میبردشون و دوباره میومد .

من که نگاه میکردم به نظرم میومد که بعضی از شاخه هایی که برمیداشت خوب بودن ولی میدیدم کبوتره مینداختشون و میرفت ، تو ذهنم گفتم نکنه کبوترها هم تزئین خونه شون براشون مهمه و ازین فکر‌ یه لبخند بزرگ رو‌صورتم نشست :)

این دقت و پشتکار که توی یه پرنده کوچیک دیدم منو به فکر برد ... :)

ازون طرفم پروانه خیلی خوشگل پرواز کرد و رد شد .

کی میتونه خالق این همه‌ زیبایی باشه ؟و چقدر زیباست ... چقدر زیبا 🌎🌞

باور نمیکنم اونی‌که اینهمه زیباس مارو به برای هیچ‌و‌پوچ اینجا روی زمین آورده باشه ...♻

حتی اگه از ته قلبم معتقد باشم زندگی بی فایده اس ، بازم تا آخرین لحظه تلاشمو برای بهتر شدن خودم میکنم 💚🌐

🚩💠 دیروز یه برنامه نشون میداد از جاهای مختلف دنیا ، یه صحنه اش بود که اقاهه کنار یه چشمه آب خیلی شفاف و زلال که از یه آبشار خیلی کوچیک میریخت پایین نشسته بود و یه غذای ساده تو دل طبیعت میپخت ...‌سرسبز بود ، صدای آب بود و آرامش ...

یه لحظه خودمو اونجا تصور کردم و یه نفس عمیق کشیدم ... چقدر خوب بود .

و یه تصویر دیگه که یه آدم روی یه تپه سرسبز وایساده بود و جلوش کوه بود و دریا و ... 

💢خیلی حیفه دنیای به این زیبایی و بزرگی رو نبینی ...‌ مگه ما چقدر قراره زنده باشیم که همش یه گوشه ی این کره خاکی رو با چشممون ببینیم و‌هی تکرار و تکرار ...

با خودم فکر کردم اگه شرایط مهیا بود و انتخاب دست خودم بود میرفتم و میرفتم و .... :)

🔷 و درنهایت : ما از آنچه‌فکر میکردیم بیشتر میتوانیم مشکلات را تحمل کنیم .

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۷ ، ۱۱:۴۶

چکار کردن با ما که باید از زندگی کردن خودمون شرم داشته باشیم ؟ 

ازین که یه لیوان آب دستم میگیرم و میخام بخورم و میدونم هموطنام همینم ندارن ..... 

ینی مردم ما تا آب خونه خودشون قطع نشه وخامت اوضاع رو حس نمیکنن ؟ 

اون موقع ۳ سال پیش که فیلم مدمکس رو دیدم این روزها رو دور نمیدیدم 😑

کاش اینطور نبود ، این روزها اصلا دست و دلم به کاری نمیره ..

🎵دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید ... بر نمی آید .

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۷ ، ۱۸:۴۱

آن یکی ماهی همی‌‌بیند عیان

و آن یکی تاریک می‌‌بیند جهان

مولانا 

➖➖➖➖💠➖➖➖

امشب حال و هوای من و دیدم مثه بچگی هام شده .

نور ماه از بین  شاخ و برگ درختا عبور کرده و افتاده رو دیوار . یه آهنگ هم از جرج مایکل داره پخش میشه و منو میبره به گذشته ام .

چندین سال پیش چقدر سر همین آهنگ با آبجیا و داداش بحث کردیم :) 

واقعا خیلی وقته صداش رو دوس دارم و حالمو دگرگون میکنه ... روزی که خبر فوتش اومد واقعا واقعا ناراحت شدم :( 

به نظرم اون ادمها که وسایل ضبط صدا و سازها رو اختراع کردن بزرگترین کمک رو به احساسات و روح بشر کردن .

💠 یه شب از بچگی هام هست که جالبه صحنه اش فراموشم نشده و هرچند وقت یه بار میاد جلو چشمم .

یه شب اون موقعا که بچه بودم با مژی اومدیم تو پذیرایی دراز کشیدیم . یه پنجره بزرگ هم جلوی چشممون بود با یه آسمون فوق العاده عجیب و غریب ! 

میگم عجیب چون دیگه تا به حال مثلش رو ندیدم ! 

ابرهای تیکه تیکه که کل آسمونو پوشونده بودن و هرلحظه تغییر شکل میدادن ! 

یه بار شبیه پرنده ، صورت های مختلف آدم ، قلب ، اسب ... 

جالبش اینه که چند وقت پیش به مژی گفتم اینو و اون هم گفت اون شبو یادشه ! معمولا غیرممکنه مژی این قبیل چیزها یادش بمونه و همین برام تعجب آورتر بود ‌... 

💢 چجوریه که بعضی چیزها خیلی معمولین ولی سالها از ذهنت بیرون نمیرن یا بعضی آدما که شاید دقایقی رو باهاشون گذروندی اما تا مدتها تو ذهنت میمونن ؟ 

🔱 دیشب یه مقاله قابل تامل میخوندم در مورد اینکه آیا ممکنه ما اصلا وجود نداشته باشیم ؟ :/

این یه جورایی فراتر از تصورات یکی از دوستام بود که میگفت همه چیز ما مغزمونه .

یه جورایی مثه فیلم اینسپشن چجوری میشه فهمید ما کی بیداریم و کی خواب ؟ 

چی تصوره و چی واقعیت ؟ 

حقیقتا دوس دارم در مورد این موضوع و یه سری موضوعات دیگه فکر کنم اما مغزم جوابگو نیست :|

♻ یه احساس چند وقتی در من هست که نمیتونم بفهممش . انگار که به یه زبون دیگس و من نمیتونم ترجمه اش کنم . کاش درکش کنم ، میترسم برا فهمیدنش دیر بشه .

🌠چقدررررررر خوبه که این وبلاگو دارم ، کجا میتونستم اینقدر راحت حرفا و فکرامو بنویسم ؟ :)  

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۷ ، ۲۳:۵۹

من که نابینا هستم، 

شما بینایان را پند می دهم:

از چشمان خود آنچنان بهره بگیرید که گویى فردا به یکباره کور خواهید شد.

موسیقی نهفته در صداها،

نغمه ی پرندگان و آهنگ نوازندگان را

آنگونه گوش دهید، 

گویی فردا به یکباره کر خواهید شد.

آنچه را می خواهید، چنان لمس کنید،

گویی فردا به یکباره لامسه ی خود را از دست خواهید داد.

رایحه ی گُل ها را ببوئید 

و هر لقمه را چنان مزه مزه کنید، 

گویی فردا به یکباره شامه و ذائقه ی خود را از کف می دهید...

👤 هلن کلر

➖➖➖➖➖➖➖💡➖➖➖➖

وقتی اینجا حرفامو مینویسم آروم میشم . 

الان اون حس بد کلا رفته و به جاش حس بیم و امید اومده .

تصمیم گرفتم فقط به حال بیاندیشم و بس ! 

فکر فردا باشه برا همون فردا :) 

برنامه تو ذهنم زیاده ولی به نتیجه اش فکرنمیکنم . فقط میرم جلو و هرچه بادا باد .

یه چیز خیلی خوب هم تو ذهنم بود که میخاستم بنویسم اما فراموشم شد 😶

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۷ ، ۱۳:۱۴

⛔نکته مهم : 

اول: از همه این که این حرفام یکم طولانیه .

دوم: اینکه اینارو مینویسم که ذره ای از التهاب درونم کم بشه .

سوم : همه ما و از جمله خودم اینو میخونیم و میگذریم . نیازی به دلداری و انرژی مثبت دادن و ناامید نباش ندارم چون به قولی خودم ختم همه ی اینها هستم و بی خیال :)

💠از دیروز با تمام قلبم این دکلمه شاملو رو حس میکنم : 

مگه زوره ؟ بخدا هیشکی به تاریکی شب تن نمیده 

موش کورم که میگن دشمن نوره به تیغ تاریکی گردن نمیده...

دخترای ننه دریا رو زمین عشق نموند 

خیلی وقت پیش بار و بندیلشو بست خونه تکوند

دیگه دل مثل قدیم عاشق و شیدا نمی شه

تو کتابم دیگه اون جور چیزا پیدا نمی شه.

دنیا زندون شده : نه عشق ، نه امید ، نه شور ،

برهوتی شده دنیا ، که تا چش کار می کنه مرده س و گور.

نه امیدی – چه امیدی ؟ به خدا حیف امید !

نه چراغی – چه چراغی؟ چیز خوبی می شه دید ؟

نه سلامی – چه سلامی؟ همه خون تشنه ی هم !

نه  نشاطی – چه نشاطی ؟ مگه  راهش می ده غم؟

➖➖➖➖➖➖➖❌➖➖➖➖➖

🚩حالم امروز خیلی خرابه .‌یعنی چند روزه که خیلی خراب شده .

دیشب خواب میدیدم جایی هستم که آزادم ولی در واقع  زندونی ام ! چقدر و چقدر شبیه همین بیداری بود .

اوضاع اصلا خوب نیس.

من که همیشه پر از انرژی مثبت و‌امید به آینده بودم ...‌ولی الان دیگه نه .

به‌قدری ازین دنیا و زندگی خستم که حد نداره .

همش با خودت میگی بذار فکرهای خوب کنم ، امید داشته باشم ، تلاش کنم . اما اینجا همه چی مضحکه ! پوچه ، دروغه‌.

هیچی سرجاش نیست . چرا من که یه جوونم باید حال و روزم این باشه ؟ و همه ی ما ؟ 

تا همین چند ماه پیش اصلا چرا راه دور بریم همین چند هفته پیش میگفتم خب اوضاع خرابه ؟ اشکال نداره من امید دارم که میتونم از پس زندگی خودم بربیام .

ولی الان همه چی برام بی رنگ‌ و‌رو شده . هرروز که پامیشم دلم میخاد بمیرم .

دیروز اینقدر و اینقدر افکار منفی از سرم گذشته که حد و حساب نداره .

ولی واقعا فقط بحث خودم نیست . مردم کشورم ، فقر ، کم آبی ، بی عدالتی ...

میترسم ....

من معمولا کلمه تنفر رو نمیارم ولی چیزی که الان با این شرایط به شدت ازش متنفرم عشقه .

چجوری میتونن تو این اوضاع فکر این جفنگیات باشن ؟ وقتی آدم‌ از جون خودش سیره چطور‌میتونه عاشقی کنه؟ 

ازدواج کنه ؟ بچه دار شه ؟ اونم اینجایی که معلوم نیس چهارروز دیگه حتی آبی برای خوردن داشته باشیم ؟ 

اصلا به فرضی بیان همین الان بگن همه چی گل و بلبل شده و مشکلات تموم شدن . یا فرضا بگن همین الان میتونی یه جای دیگه توی این دنیا با خیال راحت زندگی کنی . 

به نظرتون حال من خوب میشه ؟ به نظرتون دیگه این دل ، دل میشه ؟ این فشاری که روی قلب و ذهن من اومده و این ساعت ها و روزهایی که به سختی گذشتن جبران میشن ؟ 

میخام بگم این خانه از پای بند ویران است .

یه زمانی کتاب صادق هدایت رو خوندم و ازش بدم اومد با خودم گفتم آخه آدم حسابی تو که همه چی داشتی ، چرا اینقدر منفی نگر بودی ؟ چرا اینقدر به زندگی بدبین بودی ؟ چرا خودکشی کردی ؟ 

یا نوشته های شوپنهاور ... 

الان میفهمم . درد ما چیه‌. درد ما حتی نداشتن نیست .

درد ما همین فهمیدنه . درد ما درد اجتماعیه .

حتی اگه اوضاع خودمم خوب باشه و بقیه نه . حال من هرگز خوب نمیشه‌.

شاید من یک روز /ماه/سال/سالهای دیگه این حرفام فراموشم بشه . شاید اوضاع خوب شد ، شاید خیلی خوب تر ادامه بدم ، کار کنم ، تفریح کنم ، ازدواج کنم ، بچه دار شم ، پیر شم .... اینها اصلا بعید نیست !چون زندگی ادامه داره حتی برای من .

اما ...

من کلا با دنیا ، با فلسفه این زندگی مشکل دارم .

زنده ام نفس میکشم راه میرم تحمل میکنم و ادامه میدم اما زندگی ؟ امید ؟ 

اصلا هیچ عدالتی هس ؟ 

ما عروسک های خیمه شب بازی هستیم ؟ 

نکنه این زمین جهنم یه دنیای دیگه است ؟ 

از ته قلبم میگم ، روزی که من بمیرم روز جشن منه ، روز تولد منه ، روز آزادی منه ، روز شادی منه .

والا اگه یه قطره اشک برام ریخته شه مگر به شادی رفتنم که راحت شدم :)

خدا ؟ من که دیگه باهات کاری ندارم :)

🚫و درنهایت میخاستم بگم زندگی که بلاخره راه خودشو پیدا میکنه! و‌ما مجبوریم ادامه بدیم . حتی همین الان و الان که من در بدترین حال هستم !!!! ، فکر همین‌ چیزهای کوچیک و بزرگ زندگی ام ، مثلا امتحانم مونده ، لاک ناخنم پاک شده ، لباس چی بخرم و هزار و‌یک‌‌چیز دیگه و زندگی همین مزخرفاته که ادامه داره :)

📝بعضی وقتها احساس میکنم که هیچ چیز معنی ندارد...در سیاره ای که میلیون ها سال است با شتاب به سوی فراموشی می رود..ما در میان غم زاده شده ایم..بزرگ می شویم..تلاش و تقلا میکنیم..بیمار میشویم..رنج می بریم...سبب رنج دیگران می شویم.. گریه و مویه می کنیم..میمیریم..دیگران هم میمیرند..و موجودات دیگری به دنیا می آیند..تا این کمدی بی معنی را از سر گیرند.

💢 و دقیقا شرح حال من از زبان فروغ همیشه جاودان : 

نمی توانستم دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر میخاست

و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت، با دلم میگفت

 نگاه کن

تو هیچگاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۷ ، ۰۹:۰۲

واقعا جالب بود . نوشته بود که بعضی وقتا به جای اینکه حقیقت رو بگی بهتره انسانی عمل کنی .

مثل اون پیرمردی که تمام عمر و تجربه و زندگیشو توی ۴ نکته خلاصه کرده بود و وقتی با ذوق و شوق اونارو گفت ، خیلی چیزهای معمولی بودن . ولی باید به جای گفتن حقیقت و جدای از درست و غلط بودن ، بهش اطمینان میداد که زندگیش بی حاصل نبوده .... 

🔱واقعا برای من نکته جدیدی بود چون من بیشتر فکر میکردم باید همیشه حقیقت رو بگم ولی واقعا که فکر کردم. گاهی و فقط در شرایط خاصی باید فقط انسانی و از روی دل عمل کرد .

💢و اینکه یاد دوسال پیش افتادم که یه روز حال منو و آبجی با هم بد شد (بدون هیچ دلیل خاصی !) و اون روز آبجی بیمارستانی شد .... چقدر نگرانش بودم . 

امروز هم حالش خوب نیست و من نگرانم . کنارش نشستم و برای دقایق طولانی موهاشو نوازش کردم و بهش نگاه کردم .... 

آبجی همیشه خیلی از من حساستر بوده ، یه وقتایی یه مریضی هایی گرفته که ما اسمشونم نمیدونستیم ! 😶 

نوازشش کردم و به این فکر کردم که چقدر روح ما به هم نزدیکه ، گاهی جمله هامون با هم یکی میشه وهمزمان میگیم ، گاهی با هم حالمون خوب یا بد میشه ، بیشتر وقتا فقط با نگاه کردن به هم حرف همو از تو چشامون میخونیم .گاهی حتی خواب های یکسان میبینیم !!! و با وجود تفاوت هامون چقدر همو خوب میفهمیم .

🚩امروز و دیروز حقیقتا حال خودمم جالب نبود و کارام روی هم موندن ولی با خودم گفتم کجا میخام برم و چی میخام به دست بیارم که مهم تر از وقت گذاشتن برای خودم و خونوادم باشه ؟

قبلا اینجوری نبودم ، یعنی کمتر ، چون معمولا خیلی توی خودمم و مشغول کار و فکرای خودم  گاهی واقعا بیتوجهی میکردم :(

برای همین امسال واقعا بیشتر برای خونوادم وقت گذاشتم و اینکار حال خودمم بهتر میکنه💕

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۷ ، ۱۶:۰۰

حیف، حیف که این تن بدهکار است. فکر می‌کردم اگر این تن بدهکار نبود؛ بدهکار این همه نعماتی که حرام می‌کند، چه راحت می‌شد کنار نشست و تماشاچی بود و خیال بافت و به شعر و عرفان پناه برد. اما حیف که جبران این همه نعمت، به سکون ممکن نیست... جبران هر کدام از این نعمات را باید به عمل کرد نه به سکون؛ سکون و سکوت جبران هیچ چیزی را نمی‌کند...

وقتی از جایت تکان نخوردی، کمترین نتیجه‌اش این است که نجیب می‌مانی مثل پیرزن‌ها.

✍ #جلال_آل_احمد

➖➖➖➖➖💢➖➖➖➖

💡 این متن جای فکر زیادی داره .👆 تقریبا شباهت داره به افکار زوربا و جالبه :) 

♻ نشد ما یه چیزی از ذهنمون بگذره و همش جلوی چشممون نبینیم و یا درمودش نشنویم . واقعا واقعا درسته که ``هرچیز که در جستن آنی آنی`` 

البته هرچیزی که بها و ارزش بیشتری داشته باشه صددر صد تلاش بیشتری برای به دست آوردنش باید داشت .

⚽ جام جهانی و فوتبال ! واقعا به قول دیالوگ‌معروف عادل فردوسی پور : ``چقدر خوبیم ما !!``

🌼🌾 زود نگذشت ؟ تابستون شروع شد ! امسال توی ذهنم برنامه زیاد دارم کاش واقعا انجامشون بدم :) 

ولی فکر میکنم امسال یکم فعالتر از پارسالم و همین خوبه :) 

🌟📈 یه چیز جالب که هست اینه که تعداد بازدید کننده ها افزایش چشمگیری داشته ! از همینجا سلام میکنم به همتون و خوش اومدین 😊💜🍀

💻 اینم از تغییرات جدید و قالب جدید وبلاگم 🙌 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۷ ، ۱۶:۳۵

انسانها به میزان حقارتشان توهین میکنند

به میزان فرهنگشان عشق میورزند 

به میزان هویتشان به دیگران احترام می گذارند

وبه میزان کمبودهایشان آزارت میدهند.

هر چه حقیرترباشندبیشتر توهین میکنند تا حقارتشان راجبران کنند....

هر چه فرهنگشان غنی تر باشدبیشتر به دیگران عشق میدهند

هر چه هویتشان عمیق تر باشد محترمانه تر رفتار میکنند 

وبه اندازه درکشان میفهمند ...

به اندازه شعورشان به باورها وحرفهایشان عمل میکنند...

زان پل سارتر

➖➖➖➖➖💠➖➖➖➖➖➖➖

من نمیدونم چرا اینقدر خونسردم ؟ 

امروز که پاشدم برگه امتحانمو تحویل بدم دوستم همزمان بلند شد و جلوی من راه میرفت بعد یهو وایساد و راه منم بسته شد منم یه دونه زدم پشتش گفتم برو .

اون وقت از اون طرف سالن خانمه مراقب جیغ زنان که صحبت نکن :/ 

برگه رو دادم اومدم بیام سمت در که برم بیرون یهو دوتا مراقبا منو کشیدن کنار که برگه شو تحویل نگیرین 😐

بعد من گفتم من فقط یه بار با خودکار زدم پشت سر دوستم این کجاش تقلبه ؟ 

دقیقا مراقبه فیس تو فیس من بود و داشت جیغ و ویغ میکرد که اینجا سالن امتحانه و هرکاری کنی به منزله تقلب محسوب میشه .

منم فقط زل زدم تو چشاش و به صورت عصبانیش نگاه میکردم که پشت هم داشت چرت و پرت میگفت ، و توی چشماش کمبود محبت میدیدم ، کمبود توجه . (دقیقا جمله ی بالا از ذهنم گذشت ، به میزان کمبودهایشان آزارت میدهند ...)

هی همش سعی کردم جلوی لبخندمو بگیرم وقتی بهش نگاه میکنم !

تو دلم میگذشت باشه بابا میخای حرصتو سر من خالی کن 😂😂

همینجوری که هنوز داشت غرغر میکرد نگاه مستقیم توی چشاش کردم و فقط گفتم خب باشه حواسم نبود ! 

عجیب بود که یه نگاه آخر به چشای من کرد و‌ساکت شد رفت .

اون وقت بقیه اونجا همه مونده بودن که چی شد مراقبه یهو ساکت شد ، بعد منم خیلی ریلکس رفتم بیرون 😂

دوستم خیلی  ناراحت شد گفت فکر کردم برگتو گرفتن ، منم گفتم خب فوقش میگرفتن 😏 غصه نداره که ! (اولا من حس میکنم که قراره چی بشه ، و میدونستم که میتونم کاری کنم کاری به برگه ام نداشته باشن برا همینم هول نکردم اصلا . این در حالیکه اون خانمه کاملا جدی و‌ واقعا عصبانی  اومده بود برگه منو بگیره وگرنه خودشو از اون ور سالن نمیرسوند تا جلوی در ! ولی من میدونستم میتونم از پسش بربیام 😊 ) 

من فقط سعی میکنم از هر لحظه تجربه کسب کنم ، برای چی باید بترسم یا هول کنم یا غصه ی چیزای به این مسخرگی رو بخورم ؟ 

حقیقتا دلم برای اون خانمه سوخت ! اینقدر کمبود رو توی وجودش حس کردم که واقعا دلم براش سوخت . جالب اینه که دوستم بعدش چیزای جالبی درموردش گفت که کاملا حس منو اثبات میکرد :)

هر ادمی توی هر لحظه از زندگی ما یه تجربه است باید دقیقتر ببینیم . دقیقتر بهشون گوش کنیم ، دقیقتر فکر کنیم و بهتر درکشون کنیم :) 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۱۸

داشتم فکر‌میکردم زندگی اینجوری دوزار نمی ارزه ! 

روز عید ، فکر درسای نخونده و امتحانایی که نذاشتن من الان شیراز باشم 😤 جام جهانی هم هست و تنهایی فوتبال دیدن ؟

یاد جام جهانی قبل افتادم در گیر و دار عروسی داداشی بودیم و بازی با آرژانتین چه هیجانی تو خونمون بود ... 

ولی این دفه ... :(

🔱 دیدین یه وقتایی آدم یه تصمیمی میگیره بعد همه دنیا بسیج میشن که بهت نشون بدن این تصمیم مثلا غلطه یا اونطور که تو فکر میکنی‌نیست ؟

چند وقت پیش تو ذهنم میگذشت که چی میشه آدم تنها زندگی کنه اصن ؟

بعد همش از اون‌روز حال خوب خانوادگی ، جمع های چند نفره ، خنده ها ، بازی های بچه ها و‌ کوچولوها رو میبینم ، ته دلم میلرزه . 

آدم وقتی تنها زندگی کنه زندگی میتونه اینقدر قشنگ باشه ؟ 

فکر یکی از دوستام افتادم که تنها زندگی میکنه بعد با خودم گفتم یعنی وقتی غذا میخاد بخوره بهش میچسبه ؟ وقتایی میخابه تنهایی اذیتش نمیکنه ؟

اگه تنها تو‌خونه باشه و  یه چیز خنده دار ببینه برا کی تعریف میکنه ؟ و حسش رو با کی درمیون میذاره ؟

برای ماهایی که خانواده دوستیم اینجور زندگی کردن میتونه زجرآور باشه .

نمیدونم ولی حس میکنم بلاخره شاید یه روز باید عادت کنیم به نبودن هم یا به دوری .⏳

💮 در کل زندگی بچگی خیلی قشنگتر بود ..چون بار سنگینی هیچ‌خاطره ای روی دوشمون نبود ، رها ، ازاد ، همیشه در حال تجربه و شگفتی دنیای دور برمون بودیم .

همیشه در حال کشف و پرسش بودیم و همه چیز برامون تازگی داشت .

بعضی وقتا که یکم مثه بچگی هام به جزئیات چیزهای دور برم دقیق میشم ، حیرت میکنم ! که اگه آدم توی بزرگسالی هم مثه یه کودک به همه چی نگاه کنه و همه چی رو انگار که برای بار اوله میبینه چقدر چقدر زندگی پر از امید و‌تنوع و رنگی تر  میشد ! یا اگه حتی یه نفر رو‌ داشته باشی که به زندگی اینجور نگاه کنه ...

💢یه موضوع دیگه هم‌که به ذهنم رسید اینه که گاهی اوقات آدم فکر میکنه که اگه یه کاری رو شروع میکرد حتما خیلی خوشحالتر میبود و شاید موفق تر و ... 

بعد اگه موقعیتش فراهم بشه و‌شروع کنی میبینی نه اونطور که توی ذهنت تصور میکردی هم مثلا اونکار جذاب نیست یا واقعا اونقدر که تصور میکردی برات دوست داشتنی نیست.

پس به نظرم مهمه که شروع کنی و مهم نیس نتیجه اش چیه . مهم اینه که به سوال های توی ذهنت به نیازهای روحیت یه جوری پاسخ بدی .

البته همیشه و‌همیشه باید صبور بود ،‌چون بیشتر کارها برای به سرانجام رسیدن نیاز به زمان و صبر و‌تحمل دارن .🔚

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۰۸