روح من

روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

من آموخته ام
به خود گوش فرا دهم


💠 آیدی پیج اینستاگرام من : ‌fazi_mlh

پیام های کوتاه
  • ۲۶ آبان ۹۱ , ۱۹:۲۲
    f1
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۱۱۹ مطلب با موضوع «دلنوشته» ثبت شده است

حیف، حیف که این تن بدهکار است. فکر می‌کردم اگر این تن بدهکار نبود؛ بدهکار این همه نعماتی که حرام می‌کند، چه راحت می‌شد کنار نشست و تماشاچی بود و خیال بافت و به شعر و عرفان پناه برد. اما حیف که جبران این همه نعمت، به سکون ممکن نیست... جبران هر کدام از این نعمات را باید به عمل کرد نه به سکون؛ سکون و سکوت جبران هیچ چیزی را نمی‌کند...

وقتی از جایت تکان نخوردی، کمترین نتیجه‌اش این است که نجیب می‌مانی مثل پیرزن‌ها.

✍ #جلال_آل_احمد

➖➖➖➖➖💢➖➖➖➖

💡 این متن جای فکر زیادی داره .👆 تقریبا شباهت داره به افکار زوربا و جالبه :) 

♻ نشد ما یه چیزی از ذهنمون بگذره و همش جلوی چشممون نبینیم و یا درمودش نشنویم . واقعا واقعا درسته که ``هرچیز که در جستن آنی آنی`` 

البته هرچیزی که بها و ارزش بیشتری داشته باشه صددر صد تلاش بیشتری برای به دست آوردنش باید داشت .

⚽ جام جهانی و فوتبال ! واقعا به قول دیالوگ‌معروف عادل فردوسی پور : ``چقدر خوبیم ما !!``

🌼🌾 زود نگذشت ؟ تابستون شروع شد ! امسال توی ذهنم برنامه زیاد دارم کاش واقعا انجامشون بدم :) 

ولی فکر میکنم امسال یکم فعالتر از پارسالم و همین خوبه :) 

🌟📈 یه چیز جالب که هست اینه که تعداد بازدید کننده ها افزایش چشمگیری داشته ! از همینجا سلام میکنم به همتون و خوش اومدین 😊💜🍀

💻 اینم از تغییرات جدید و قالب جدید وبلاگم 🙌 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۷ ، ۱۶:۳۵

بیائیم واقعا با هم بررسی کنیم و ببینیم کدامیک باخته‌ایم و کدامیک برده‌ایم؟!

تو می‌گویی : نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد، اما خودش نفهمد که دارد چه می‌گوید ! فقط تمام کوشش این باشد که با دقت و وسواس مضحکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلیش صادر کند ! اگر هنگام حرف زدن، "ص" را "س" تلفظ کند، حرف زدنش غلط می‌شود ! اما اگر اصلا نفهمید چه حرف‌هایی می‌زند و به مخاطبش چه می‌گوید، "غلط نمی‌شود" !

من در تمام تاریخ بشر شماها را دیده‌ام که با التماس و اصرار و اخلاص دارید از کسی چیزی یا چیزهایی طلب می‌کنید، اما نمی دانید آنچه می‌خواهید چیست !

اگر کسی، روزی پنج بار و هر بار چند بار، با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس، پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری، چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی خواهش همیشگی خود را تلفظ می‌کند اما خودش نمی‌فهمد که چه درخواستی از شما دارد، چه حالتی به شما دست می‌دهد؟ شما به او چه می‌دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا به عنوان وظیفه یا از ترس هم انجام می‌دهد، دیگر چه می‌کنید؟ و چه باید بکنید؟ گوشتان را پنبه نمی‌کنید !؟

#علی_شریعتی

#پدر_مادر_ما_متهمیم

➖➖➖➖➖➖💢💢➖➖➖➖➖

چقدر خوبه که من هرچی رو میخام درموردش نظرمو بگم یه مطلب مشابه که هم نظر من باشه رو هم باهاش پیدا میکنم . مخصوصا چندروز پیش که سالگرد فوت دکتر شریعتی بود و منم که کلا بعضی صحبت هاشو کاملا قبول دارم مثل این کتابشون 👌

⛔اول از همه چون نظر شخصیمه مجبور شدم یکم توی املای کلماتم دست ببرم و متفاوت بنویسم  😉

خب حالا داستان ازین قراره که روز آخر ماه رمضون ما دعوت شدیم به جلسه قرآ*ن . 

اونجا ما باید جزء ۳۰ رو میخوندیم و به قرعه برای هرکی یک یا دو سو*ره اومده بود . 

خلاصه نوبت خوندن من شد و شروع کردم خوندن و یه خانم به قولی مد*اح هم اونجا بود و تا ما میومدیم بخونیم به فتحه و کسره و کشیدن مد گیر میداد و درستش رو‌هی تلفظ میکرد ، به طوری که من کلافه شدم !!! 

تو دلم میگذشت که آخه به همون خدایی هم میپرستین اینقدر این چیزا مهم نیست که مثلا س رو چجوری تلفظ کنین یا مد رو درست بکشیم یا هرچیزی که توی قر*ائت هست .

بعد یاد این موضوع افتادم که من توی سالهای گذشته خیلی چیزها رو امتحان کردم ، رو*زه ها و نما*ز کامل . حجا*بمو رعایت میکردم ، کتاب دی*نی میخوندم ، حتی چند سال پیش به مدت چندین ماه طولانی هرشب قرآ*ن رو با معنی میخوندم و با صوت گوش میدادم  و واقعا ساعتها به معنی هاشون فکر میکردم .

 الان ازین موضوع ها هیچی برام نمونده ، همه رو تجربه کردم (واقعا تجربه کردم نه بی دلیل ) و چیزی پیدا نکردم که به من کمک کنه . 

کمک کنه که آدم بهتری باشم !

من توی اون تجربیاتم فرق خاصی نکرده بودم . جوهره و ذات من تثبیت شده بود . و تنها دلم بود و هست که بر من فرمانروایی میکنه .

دی*ن من خوبیه ! مهربونی ، اینکه بقیه رو آزار ندم ، دل نشکنم ، تا جایی که میتونم به همه کمک کنم ‌ . همین .

نمیدونم حس میکنم صحبت کردن در مورد این‌موضوع شاید کلا بجا نباشه . چون واقعا عقیده هرکسی به خودش مربوطه .مخصوصا تا وقتی که برای مردم دیگه مشکل ساز نباشه .به قولی حتی نیاز نیست به عقاید هم احترام بذاریم همین که کاری به هم نداشته باشیم کافیه !

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۷ ، ۱۵:۵۳

انسانها به میزان حقارتشان توهین میکنند

به میزان فرهنگشان عشق میورزند 

به میزان هویتشان به دیگران احترام می گذارند

وبه میزان کمبودهایشان آزارت میدهند.

هر چه حقیرترباشندبیشتر توهین میکنند تا حقارتشان راجبران کنند....

هر چه فرهنگشان غنی تر باشدبیشتر به دیگران عشق میدهند

هر چه هویتشان عمیق تر باشد محترمانه تر رفتار میکنند 

وبه اندازه درکشان میفهمند ...

به اندازه شعورشان به باورها وحرفهایشان عمل میکنند...

زان پل سارتر

➖➖➖➖➖💠➖➖➖➖➖➖➖

من نمیدونم چرا اینقدر خونسردم ؟ 

امروز که پاشدم برگه امتحانمو تحویل بدم دوستم همزمان بلند شد و جلوی من راه میرفت بعد یهو وایساد و راه منم بسته شد منم یه دونه زدم پشتش گفتم برو .

اون وقت از اون طرف سالن خانمه مراقب جیغ زنان که صحبت نکن :/ 

برگه رو دادم اومدم بیام سمت در که برم بیرون یهو دوتا مراقبا منو کشیدن کنار که برگه شو تحویل نگیرین 😐

بعد من گفتم من فقط یه بار با خودکار زدم پشت سر دوستم این کجاش تقلبه ؟ 

دقیقا مراقبه فیس تو فیس من بود و داشت جیغ و ویغ میکرد که اینجا سالن امتحانه و هرکاری کنی به منزله تقلب محسوب میشه .

منم فقط زل زدم تو چشاش و به صورت عصبانیش نگاه میکردم که پشت هم داشت چرت و پرت میگفت ، و توی چشماش کمبود محبت میدیدم ، کمبود توجه . (دقیقا جمله ی بالا از ذهنم گذشت ، به میزان کمبودهایشان آزارت میدهند ...)

هی همش سعی کردم جلوی لبخندمو بگیرم وقتی بهش نگاه میکنم !

تو دلم میگذشت باشه بابا میخای حرصتو سر من خالی کن 😂😂

همینجوری که هنوز داشت غرغر میکرد نگاه مستقیم توی چشاش کردم و فقط گفتم خب باشه حواسم نبود ! 

عجیب بود که یه نگاه آخر به چشای من کرد و‌ساکت شد رفت .

اون وقت بقیه اونجا همه مونده بودن که چی شد مراقبه یهو ساکت شد ، بعد منم خیلی ریلکس رفتم بیرون 😂

دوستم خیلی  ناراحت شد گفت فکر کردم برگتو گرفتن ، منم گفتم خب فوقش میگرفتن 😏 غصه نداره که ! (اولا من حس میکنم که قراره چی بشه ، و میدونستم که میتونم کاری کنم کاری به برگه ام نداشته باشن برا همینم هول نکردم اصلا . این در حالیکه اون خانمه کاملا جدی و‌ واقعا عصبانی  اومده بود برگه منو بگیره وگرنه خودشو از اون ور سالن نمیرسوند تا جلوی در ! ولی من میدونستم میتونم از پسش بربیام 😊 ) 

من فقط سعی میکنم از هر لحظه تجربه کسب کنم ، برای چی باید بترسم یا هول کنم یا غصه ی چیزای به این مسخرگی رو بخورم ؟ 

حقیقتا دلم برای اون خانمه سوخت ! اینقدر کمبود رو توی وجودش حس کردم که واقعا دلم براش سوخت . جالب اینه که دوستم بعدش چیزای جالبی درموردش گفت که کاملا حس منو اثبات میکرد :)

هر ادمی توی هر لحظه از زندگی ما یه تجربه است باید دقیقتر ببینیم . دقیقتر بهشون گوش کنیم ، دقیقتر فکر کنیم و بهتر درکشون کنیم :) 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۱۸

داشتم فکر‌میکردم زندگی اینجوری دوزار نمی ارزه ! 

روز عید ، فکر درسای نخونده و امتحانایی که نذاشتن من الان شیراز باشم 😤 جام جهانی هم هست و تنهایی فوتبال دیدن ؟

یاد جام جهانی قبل افتادم در گیر و دار عروسی داداشی بودیم و بازی با آرژانتین چه هیجانی تو خونمون بود ... 

ولی این دفه ... :(

🔱 دیدین یه وقتایی آدم یه تصمیمی میگیره بعد همه دنیا بسیج میشن که بهت نشون بدن این تصمیم مثلا غلطه یا اونطور که تو فکر میکنی‌نیست ؟

چند وقت پیش تو ذهنم میگذشت که چی میشه آدم تنها زندگی کنه اصن ؟

بعد همش از اون‌روز حال خوب خانوادگی ، جمع های چند نفره ، خنده ها ، بازی های بچه ها و‌ کوچولوها رو میبینم ، ته دلم میلرزه . 

آدم وقتی تنها زندگی کنه زندگی میتونه اینقدر قشنگ باشه ؟ 

فکر یکی از دوستام افتادم که تنها زندگی میکنه بعد با خودم گفتم یعنی وقتی غذا میخاد بخوره بهش میچسبه ؟ وقتایی میخابه تنهایی اذیتش نمیکنه ؟

اگه تنها تو‌خونه باشه و  یه چیز خنده دار ببینه برا کی تعریف میکنه ؟ و حسش رو با کی درمیون میذاره ؟

برای ماهایی که خانواده دوستیم اینجور زندگی کردن میتونه زجرآور باشه .

نمیدونم ولی حس میکنم بلاخره شاید یه روز باید عادت کنیم به نبودن هم یا به دوری .⏳

💮 در کل زندگی بچگی خیلی قشنگتر بود ..چون بار سنگینی هیچ‌خاطره ای روی دوشمون نبود ، رها ، ازاد ، همیشه در حال تجربه و شگفتی دنیای دور برمون بودیم .

همیشه در حال کشف و پرسش بودیم و همه چیز برامون تازگی داشت .

بعضی وقتا که یکم مثه بچگی هام به جزئیات چیزهای دور برم دقیق میشم ، حیرت میکنم ! که اگه آدم توی بزرگسالی هم مثه یه کودک به همه چی نگاه کنه و همه چی رو انگار که برای بار اوله میبینه چقدر چقدر زندگی پر از امید و‌تنوع و رنگی تر  میشد ! یا اگه حتی یه نفر رو‌ داشته باشی که به زندگی اینجور نگاه کنه ...

💢یه موضوع دیگه هم‌که به ذهنم رسید اینه که گاهی اوقات آدم فکر میکنه که اگه یه کاری رو شروع میکرد حتما خیلی خوشحالتر میبود و شاید موفق تر و ... 

بعد اگه موقعیتش فراهم بشه و‌شروع کنی میبینی نه اونطور که توی ذهنت تصور میکردی هم مثلا اونکار جذاب نیست یا واقعا اونقدر که تصور میکردی برات دوست داشتنی نیست.

پس به نظرم مهمه که شروع کنی و مهم نیس نتیجه اش چیه . مهم اینه که به سوال های توی ذهنت به نیازهای روحیت یه جوری پاسخ بدی .

البته همیشه و‌همیشه باید صبور بود ،‌چون بیشتر کارها برای به سرانجام رسیدن نیاز به زمان و صبر و‌تحمل دارن .🔚

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۰۸

 فکر کنم باید داد بزنم که یافتم !!! یافتم .

یه آهنگ با موج تتا گوش میدم ، باز ناخودآگاه نگاهم به درخت های حیاط بود ...‌

امروز عصر هوا نیمه ابریه ، یه دفه هماهنگ با ریتم آهنگ نور خورشید از لابه لای درخت تابید و سایه ی برگ ها و تکون خوردن هاشون روی دیوار کاه گلی افتاد ... 

ازین صحنه ها بود که محوشون میشی و دلت میخاد دوباره و دوباره تکرار شن .

کتابم باز روی پاهام بود و برش داشتم ، خوندم و خوندم و لبخند عمیقی روی لبام نشست .

برای چند لحظه سرمو از روی کتاب برگردوندم و یه نگاه انداختم به کتابخونه که جلومه و از بین اون همه کتاب همه انگار تار شده بودن و فقط اون کتاب رو میدیدم ! 

نگاهمو برگردوندم به کتاب توی دستم برش گردوندم و عنوانشو نگاه کردم . 

یه لحظه فقط توی ذهنم یه فکر جرقه زد و من یافتم !!!

یافتم که چی میتونه آرامش دهنده قلب من باشه .

چیزی که توی این دو کتاب مشترکه ... 

نوری که مدتها توی وجودم سوسو میزنه و من معنیش رو‌نمیفهمیدم . 

به قول بابا : 

🌞شمس من کجایی ؟ 

زوربا وار به سمت من بیا :)

منتظرتم با تمام قلبم تا هر زمان و هر مکانی .🌻

میدونم که به موقعش تورو ملاقات میکنم و وقتی که ببینمت میشناسمت ، بیشتر از هر کسی که توی این دنیاست تورو میشناسم و روح من با تو پیوند میخوره و من به آرامش محض میرسم  ... 

پ.ن : میدونم جملاتم عجیب و غریب به نظر میرسه ، یا شاید میشه برداشت های متفاوتی ازش کرد (عشق / دوستی ، مرد / زن یا ... اصلا چه فرقی داره ؟ )

تنها کسی که ماورای این کلمات خاموش  که نمیتونن مفهوم رو برسونن  رو میتونه درک کنه ، فقط خودمم،  با تمام وجودم میفهمم معنیش رو و از فکرش حتی زانوهام به رعشه افتاده .

توی اعماق و آرشیو ذهنم حس میکنم یه شعر از فروغ هست که با حس الان من همخونی داره ... اما به خاطر نمیارمش.

شاید اینطور بتونم توصیف کنم : من به دنبال یک روحم ، یه روح آشنا . که از دریچه چشمانش ... خودم رو پیدا کنم.

آه ... بعد از مدتهای طولانی یه جرقه امید توی دلم روشن شد .

فکر‌کنم از امروز زندگی برام زیباتره 🌞🎶🎼🍀

📎به قول این جمله : 

در واقع تنها دو چیز هست که میتواند یک انسان را تغییر دهد: عشقی بزرگ یا خواندن کتابی بزرگ ...

پل دزلمان

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۱۷

حس میکنم امروز باید بنویسم ! 

به این فکر میکنم که امسال کلا ذهنتیم عوض شده نسبت به همه چی .و تصوراتم از دنیا ، زندگی کردن ، عشق ، سفر ، لذت ...به هم خورده..

فکر میکردم واقعا زندگی قشنگ تره ، دلم میخاست تجربه های جدید داشته باشم .

ولی فعلا فقط زندگیم داره میگذره . 

به قول زوربا آدمیزاد موجود عجیبیه در عین بدبختی و بدشانسی هم که باشه بازم شکر خدا رو‌میکنه .

مثه الان من که در اوج این افکار چشمم به حرکت برگ های درخت و صدای پیچیدن باد توشون میخوره و حس آرامش میکنم و میگم بازم خداروشکر که الحمدلله وگرنه والا بخدا!

این رو هم خوب گفته بود که نمیشه خیلی از آدمها رو آگاه کرد چون اونا به بدبختی ها و کمبودها و آزادی نداشته شون عادت کردن ،اگه هم بخای آگاهشون کنی و از جهل درشون بیاری  باید یه راه خوب و جدید هم پیش روشون بذاری ‌! اگه راه جدید رو پیدا نکردی پس سکوت کن .

📌بعضی وقتا با خودم میگم کااش طرز فکرم مثه بقیه بود ... مثه بیشتر دخترای دیگه سرگرم تیپ و قیافه و لوس بازی های دخترونه و ... میشدم و راحت ! نه اینکه منم این مدلی نباشم اتفاقا دوس دارما خیلی ، ولی خب اولویت من نیست .

خودم رو اینجوری تصور کردم الان ، مطمئنم اگه اینجوری بودم خیلی راحت تر بهم میگذشت .

ولی چ فایده که اگه الان بخام اینجوری باشم حس میکنم تا حدی دارم بازی میکنم ! (ولی واقعا لعنت بهم :/ حس میکنم ظرافت های روح و رفتارو اخلاق و جسمم رو خیلی پنهان میکنم و یه جورایی رفتارم خیلی خشک شده )

نمیدونم ! والا هی میشینم درباب دنیا و ادما و زندگی فکر میکنم که چی بشه ؟

من یه مشکل اساسی که دارم اینه که فکر بقیه (البته کسایی که برام اهمیت دارن ) خیلی برام مهمه و این محدودم میکنه ! 

وقتی این چهارچوب رو دارم زندگی سخت تر میگذره . همش سعی میکنم خوب تر باشم از همه لحاظ ولی خیلی اوقات حس میکنم دقیقا برعکس میشه .

باید این کمال گرایی لعنتی رو کمش کنم .

آه ازین زندگی . زندگی چیز عجیبیه .

فکر کنم یکم پراکنده گویی کردم تو این پست . ولی خب چکار کنم ذهنمم اوضاعش همینجوریه !

به معنای واقعی کلمه ، من مجموع تناقض ها هستم !  دقیقا همه جا یا سر دوراهی یا چند راهی می مونم . چرا نمیتونم  خود واقعیم باشم ؟ 

و خود واقعی من بیشتر چه شکلیه ؟ 

میدونم و مطمئنم رروح من تعادل رو میپسنده ولی خب همون تعادل هم که تو ذهن منه باز به یه سمتی میره دیگه ! اینکه اون سمت راسته یا چپ ، منفیه یا مثبت ، غمگینه یا شاد . خوبه  یا بد رو هنوز نمیدونم ...

💢کلافه ام از دست خودم ، ازین کلمه نمیدونم که همش ازش استفاده میکنم ، از اینکه هنوز نفهمیدم انتخاب من چیه کلافه ام .

ازین سخت گیری های خودم کلافه ام .

✖فکر کنم ازین به بعد هروقت داشتم میگفتم نمیدونم باید توی ذهنم خودمو بگیرم بنشونم رو صندلی ، بگم نمیدونم نشد جواب ! فکر کن جواب منو درست بده که چی میخای !

💠باید با خودم اشنا شم ، آشتی کنم ، بهش لبخند بزنم و بگم خوش اومدی تا الان کجا خودتو پنهون کرده بودی  ؟ ...

و کلام آخر اینکه  باز به قول زوربا : زن موجود عجیبیه ... خیلی عجیب ، استوار در عین حال شکننده ... ((وی در همین لحظه و الان با دیدن یه ویدیو (ویدیو درباره چیزی که انکارش میکنم یا دیگر امیدی بهش ندارم !)  در صفحه جناب مونگ ناگهان اشک هایش چکه چکه فرو میریزد... ))

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۳۹

نمیدونم الان وسط مرحله دوم سیمپلکس تجدیدنظر شده چرا باید این چیزها بیاد تو ذهنم :/

دیروز داشتم به کارهام میرسیدم و درگیر بودم ، از جلوی آینه توی اتاق رد شدم . نمیدونم چی شد که یهو برگشتم و وایسادم جلو آینه ، به خودم نگاه کردم . 

حس عجیبی بود ، تصویر خودم رو انگار برای باراول میدیدم ، به معنای واقعی خودمو نشناختم .

هیچ وقت همچین حسی نداشتم ! 

برام تعجب آور بود ... تصویر خودم ... حس میکنم نور و ذوق توی چشمام کم شده .(روبه روی من یه تصویر هزار تیکه شده اس ...)

الانم دقیقا وسط این همه درس ، این اومد تو ذهنم که من که همیشه لبخند به لب دارم ، یعنی میشه یه روزی توی سالهای دیگه یا حتی همین آینده نزدیک همین کسایی که منو‌میشناسن بیان بشینن جلوی من و ببینن من دیگه واسه هرچیزی لبخند نمیزنم و نمیخندم . 

تصور کردم این صحنه رو . و تصورش وحشتناک بود.

نمیدونم چرا همچین چیزی اومد به ذهنم ولی من سعی میکنم همیشه لبخند بزنم .

مثه همیشه ، مثه هروقتی که یه نفر منو برای اولین بار میبینه و این خصوصیت من براش جالبه و میگه تو چرا اینقدر الکی میخندی یا لبخند میزنی .

میخام همیشه همینطور باشم و نسبت به سختی ها و مشکلات زندگی بی خیال باشم و خودم رو ناراحت نکنم .

امسال از لحاظ عاطفی و روانی که افتضاح بوده . همین که اول سال کل برنامه هام ریخت به هم و شرایطی که کلا بود باعث شد روحیه ام ضعیف شه .

اما خوب از پسش بر اومدم ، گرچه میدونم این پست های اخیرم همش غمگین بودم .ولی با این حال حس میکنم خوب مدیریتش کردم . 

دارم روال خوبی رو پیش میبرم ، درس ، ورزش ، کلی ایده که تو ذهنمه . 

زندگی و امید من همین چیزاس . 

وگرنه از لحاظ احساسی فعلا هیچی .

برنامه ام فعلا دراین مورد هیچیه .

چیز دیگه ای که دیشب وقتی ریلکس میکردم دیدم یه تصویر از جهان بود ، از کشور خودمون ، قاره آسیا ، کل زمین ، کهکشان ها گذشت و تصویر ثابت شد ...

بعد به این فکر کردم ، اگه جای خدا بودم چقدر این تصاویر سر و کله زدن ادما سر هیچ و پوچ برام مضحک بود ...

نمیدونم فلسفه زندگی چیه ولی فعلا روشی که من در پیش گرفتم ، این جمله است که :

شاد باش ، شاد بودن تنها انتقامیه که میشه از دنیا گرفت .

و بعد این جمله رو آهان یادم اومد توی فال حافظ برام اومد که گفته بود بهم :

تلاش کن چون حتی با وجود شکست هم باز چیزی رو از دست نمیدی (حداقلش اینه که همینجایی که هستی میمونی ) . البته برا همه چیز صدق نمیکنه ولی درکل توصیه خیلی خوبیه .

الان یه حس معلق بودن دارم ، مثه وقتی که دیگه جاذبه نباشه ...

و سعی میکنم برای خودم بیشتر ارزش قائل بشم. و یکم از بودن توی اینترنت و‌دنیای آدمایی که بودن من براشون اهمیت خاصی نداره یا فقط موقع نیاز و تنهاییشون به فکرم میفتن کم کنم.

همین :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۱۳

می‌دانم که دیگر هرگز به چیزی یا کسی برخورد نخواهم کرد که احساس تندی را در من به وجود آورد.

می‌دانی، شروع به دوست داشتن کسی کردن، اقدام مهمی است.

باید نیرو، کنجکاوی و کوری داشت.

حتی لحظه‌ای هست در آغاز، که باید از پرتگاهی پایین پرید؛

پرتگاهی که اگر کسی به آن فکر کند، این کار را نخواهد کرد.

می‌دانم 

می‌دانم که من دیگر هیچ‌وقت نخواهم پرید... 

📓 تهوع

📝 ژان پل سارتر

➖➖➖🔥➖➖➖➖

چقدر غمگینانه است که من نگاه میکنم و حس میکنم که چه زمانی لحظه ی پایانه ... 

نگاه میکنم و جلوی چشمام میبینم که همه چی تموم میشه ... و‌من نمیتونم کاری کنم .

بعضی وقتا از خودم ناامید میشم من به راحتی به دست میارم و خیلی راحت تر از دست میدم ‌... 

چرا هیچ وقت هیچی درست سرجاش نیست ؟

اینایی که گفتم بحث الان نیست ... 

نمیدونم شاید بهتر باشه شبا سعی کنم زودتر بخابم 😑

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۱۲

بی تو تاریک نشستم تو چراغ که شدی؟

این جمله تو ذهنمه و یکم میگذره و با یه صحنه فوق العاده روبه رو میشم .

آه که امشب چقدر ماه از پشت شیشه پنجره دیدنیه ..

از بین درختا نور ماه میتابه بهم و من خیره موندم به این تصویر زیبا ...

تو ذهنم داریوش میخونه : شب از جایی شروع میشه که تو چشماتو میبندی ... 

غم داشتن چیز خوبی نیست (ولی باید پذیرفتش ) ... در واقع من حتی دلیل خوبی هم برای غمگین شدن ندارم ... شاید چون حتی خودمم نمیدونم چی میخام . 

اما امشب چقدر زیبا غمگینم :)

دلتنگم .

دلتنگ روزهای خوبم ، اون لحظه هایی که دلت از شوق میتپه ، اون لحظه هایی که حس زندگی و زنده بودن تو خون و رگت جاری میشه. 

و اون لحظه هایی که دلت نمیخاد تموم شن ... مثل لحظه ی نگاه کردن توی چشمای یار ...

حتی فکر کردن به این موضوع باعث شده الان ضربان قلبم شدید شه ..

پس هنوز امید هست :)

🌟✅ بعضی وقتا یهویی و بی هیچ زمینه قبلی یهو یه تصویر میاد جلو چشمم : 

الان چیزی که دیدم یه تخت چوبی بود البته من از زاویه خیلی جلو دیدمش ... 

ازین تخت ها که روشون میشینن ..کنار یه پنجره . و پشت شیشه بارون میومد .

انگار تصویر یه حالت و هاله رنگ صورتی و آبی داشت .

و فوق العاده بعد دیدنش آروم شدم یه دفه .

فکر میکنم حالا دیگه میتونم بخابم 🌙🌉

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۴۹

شاملو :

ما شکیبا بودیم

و این است کلامی

که ما را به تمامی

وصف می‌توان کرد ....

 💢💢💢

معینى‌کرمانشاهى :

هر چه گشتیم

در این شهر نبود اهلِ دلی

که بداند غمِ دلتنگی و تنهاییِ ما ...

➖➖➖➖💠➖➖➖➖

باید اینم بگم که بعضی راه حل ها همیشه جواب نمیدن .

اینکه من میتونم حال خودمو خوب کنم درسته . ولی گاهی نمیشه .

دیروز عصر برای خودم وقت گذاشتم ، تنها نشستم ، آدما رو نگاه کردم ، حتی خیلی فکر هم نکردم ...

نمیدونم .... 

آره هرچی فکر میکنم حتی خودم دلیل این ناآرومی و آشوب دلم رو نمیفهمم ...

فکر میکنم که فقط صبر و به قول شاملو شکیبایی فعلا علاج درد منه .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۴۶