روح من

روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

من آموخته ام
به خود گوش فرا دهم


💠 آیدی پیج اینستاگرام من : ‌fazi_mlh

پیام های کوتاه
  • ۲۶ آبان ۹۱ , ۱۹:۲۲
    f1
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۲۰ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

امشب با آبجی جان رفتیم بیرون ‌.

البته بیشتر برا صحبت کردن رفتیم ، خیلی صحبت های خوبی کردیم و احساس خوبی دارم . 

یک اینکه فهمیدم درکم خیلی نسبت به اطرافم و زندگی و ... بیشتر شده .

دو اینکه فهمیدم من واقعا عاقل تر شدم و دید بهتری نسبت به زندگی وخواسته هام دارم.

این گپ های خواهرانه رو دوس دارم و بهم کمک میده که بهتر بشم ...

هنوز خیلی راه های نرفته و تجربه های جدید هست پیش روی زندگیم ولی میدونم که اگه خود واقعیمو کشف کنم و همیشه بدونم که من کیم ، میتونم زندگی متعادل و خوب و پر از پیشرفت داشته باشم .

🌿 به این فکر میکنم که اگه در جایگاه ۵ سال آیندم باشم چی میبینم ؟ 

فائزه ای رو‌میبینم که برای زندگی و تصمیم هاش تلاش کرده و نتیجه گرفته .

یا فائزه ای که ثبات زندگیشو حفظ کرده و همونیه که قبلا بوده .

⛔ سوال مهمیه : من میخام کی باشم ؟ 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۶ ، ۲۱:۵۹

من به چشم‌های بی‌قرارِ تو ،

قول می‌دهم ...

ریشه‌های ما به آب ،

شاخه‌های ما به آفتاب می‌رسد !

ما دوباره سبز می‌شویم ...!

 #قیصر_امین_پور 

#مناف_محمد_بیگی 

➖➖➖➖➖➖🎈➖➖➖➖➖➖➖➖

چقدر این شعره خوبه و پر از امید ...

🌾چه هفته عجیبی بود هفته قبل .. 

با بدترین خبرها ! اما یک اتفاق خوب افتاد 🌞

کلا هیچ وقت نمیتونی بفهمی چی خوبه و چی بد و هر شرایط و موقعیتی تو رو به کدوم راه و مسیر میبره .

یه حالت آرامش خوب دارم ... بعد از مدت ها ... 

امیدوارم به همه چی....🍀

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۶ ، ۱۳:۱۷

کسی چه می داند 

من امروز چند بار فرو ریختم 

چند بار دلتنگ شدم 

از دیدن کسی که 

فقط شبیه تو بود...

            ...

گاهی اوقات حسرت تکرار یک لحظه 

دیوانه کننده ترین حس دنیاست

"ژوان هریس"

➖➖➖➖➖➖➖🍁➖➖➖➖➖➖

دلم برای دوستم خیلی تنگ شده ... 

چقدر باهاش راحت و‌خودم بودم .... کم پیش میاد آدم با همچین کسایی تو زندگیش رو به رو بشه ..

دلم تنگه 💔 

خواب دیدم که هست و کاش بیدار نمیشدم 😔

🎶 هرجای دنیایی دلم اونجاست ... ❄

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۶ ، ۱۶:۰۷

دوستم پیام داده چقدر خوندی ! 

من در جوابش میگم چی رو باید میخوندم ؟ 😅

یه لحظه شک کردم نکنه درسی هست که باید میخوندم و نمیدونم خودم !😂😂

⚠فردا امتحان دارم البته و پس فردا هم 😥  صبح زود هم باید برم دانشگاه و از الان غصه میخورم که سرده و چجوری بیدار بشم 😂😂

🔰 چند تا آهنگ خیلی قشنگ داشت پخش میشد که از اجراهای قدیم بودن ولی بازخوانی شده بودن . بابا هم خیلی  دوسشون داشت و شعرهاشو بلد بود ،  خودم دیدم با یکی از آهنگها اشک تو چشاش جمع شد 🙈اخه یاد جوونی هاش افتاده بود ...

خوشم اومد ازشون ، سرچ‌کردم فهمیدم خوانندش خانمی به اسمHani NIRoo  هست . یادم باشه بعدا گوش کنم 🎧

🔱 دیگه خلاصه اینکه روبه راهم 🌸🌈

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۶ ، ۲۳:۲۲

دیشب برام یه ویدیوی قشنگ فرستادن که از دیدنش سیر نمیشم !

(متشکرم از فرستنده اش 🌸)

. یه اجرای خیلی خیلی خیلی قشنگ از آهنگ مورد علاقم carelessly whisper بود .

واقعا دلنشینه و امروز خیلی نگاه کردم و آرامش گرفتم ازش .

🔱 من چند تا چیز تو زندگیم هست که خیلی دوس دارم یاد بگیرم ، دو تاشون اینهاست : music و dance ! 

شاید با روحیه آرومی که اکثرا از من دیدن ، تعجب کنن میگم dance  رو خیلی دوس دارم ! 😶

ولی واقعا آرزو‌داشتم میتونستم و بلد بودم و یه dancer  حرفه ای میشدم . آخه خیلی خوبه ، خیلی 💚

واقعا با دیدن فیلم ها و موزیک ویدئوهایی که توشون dance حرفه ای انجام میدن هیجان زده میشم 😅😆

دیگه خیلی چیزهای دیگه‌هم هست که دوس دارم یاد بگیرم ولی خب اینها بیشتر تو اولویت هستن 😎

🔵⛔باشد که به افکار و سخنان خود عمل کنیم و در راه هدف های خود ثابت قدم و خستگی ناپذیر باشیم ! 

(طبق معمول سخنی از بزرگان یعنی خودم 😁 )

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۶ ، ۲۳:۴۲

😑😑😑😑😑😑😑😑😑😔😔😔😔

من از گفتن اشتباهاتم ترس ندارم و خودم رو توبیخ میکنم .

بعضی وقتا واقعا از خودم تعجب میکنم ، یعنی واقعا از خودم میترسم .... چرا اینجوری میشم ؟ 

(امروز من ب ناراحتی یک نفرخندیدم ‌.چرا؟‌ فقط چون حسودیم شده بود) 

 این دوتا کار بسیار بد از من سر زده .

خیلی خیلی ناراحتم از خودم . احساس خیلی بدی دارم .

و همچنین فهمیدم که درباره یک موضوع مهم اشتباه کردم .

اشتباه خیلی بزرگ.

چرا اینطور شد ؟!!!! 

⛔ من همیشه سعی کردم خوب باشم ... اما گاهی مثل الان اشتباه میکنم .... 

من واقعا متاسفم و از خودم معذرت میخام به خاطر اشتباهاتم ...

🎼 به قول این آهنگه: به خودم بد کردم...

نمیدونم شاید از دید من همه چیز بد به نظر بیاد ولی شاید باید اینطور میشد ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۶ ، ۲۳:۳۲

امروز خیلی کارهای عقب افتاده داشتم که انجامشون دادم.

در حین انجام این کارها خیلی هم فکر کردم، خیلی چیزها از ذهنم گذشت .

بعد یه لحظه بین مرور گذشته ها ذهنمو استاپ کردم !!!

تعجب کردم .... با خودم گفتم واقعا همه ی این اتفاقات و روزها برای من گذشته ! روزهای خوب و بد ، کارهای درست و نادرست ، انتخاب های درست و غلط ....

چه روزها و سالهایی گذشته ...و چه روزهایی هم پیش رو خواهم داشت .

مرور گذشته برام خوبه ، فقط بین اینهمه روزها و سالهایی که گذشته فهمیدم که جای یه چیز همیشه تو زندگیم خالی بوده ....

🔱 در نهایت ته دلم احساس امید دارم ، به خودم باور دارم . میدونم هرچی میخام رو میتونم به دست بیارم فقط کافیه نسبت به اون چیزهایی که میخام و نسبت ب خودم آگاهی کامل داشته باشم .

باید اهدافمو بشناسم و براشون تلاش کنم . مطمئنم توی این راهی که پیش روم هست خیلی روزهای خوبی رو‌میبینم و تجربه های عالی کسب میکنم 😊

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۹:۰۸

من جامدادی‌ را گذاشتم روی بخاری نفتی | فکرش را بکنید | تا این حد بی‌شعور بودم...

بعد آمد جامدادی را ورداشت و دید نصفش نیست | من هدفم این نبود که نصفِ جامدادی ذوب شود | هدفم این بود که جامدادی را یک جا قایم کنم که کمی اذیت بشود...

ولی هنوز خودم را نمی‌بخشم | دخترعمه به خانه آمد و صحنه را دید و زار زار زد زیر گریه ...

گفت عاشقِ این جامدادی بوده‌است | جامدادیِ رویاهایش بوده‌است و منِ خر آن را ذوب کردم...

ولی خب فقط تقصیرِ من نبود | تقصیرِ خواهر و پسرعمه بود | آن‌ها با دخترعمه خوب نبودند | وقتی که دخترعمه و عمه‌ها رفتند عید دیدنی ما در باغ ماندیم و پسرعمه گفت بیاییم دخترعمه را اذیت کنیم | آن‌ها می‌خواستند دفترچه خاطراتش را یواشکی وردارند و بخوانند و بعد قایمش کنند ...

یک‌بار دلیلِ این بد بودن‌شان را پرسیدم | گفتم چرا او را دوست ندارید؟ | گفتند چون خیلی احساساتی‌ست....

اتفاقاً همان سال‌ها تلویزیون هم اوشین نشان می‌داد | یک قسمتِ سریال اوشین با ناراحتی رفت داخلِ یک اتاقِ دیگر و شروع کرد به گریه کردن | بعد چند خانمِ بد اخلاق که دقیق یادم نیست چه نسبتی با اوشین داشتند با نفرت گفتند:"اون خیلی احساساتیه...".

یکی از عمه‌هایم خیلی زود فوت کرد | چند سال بعد مادربزرگم فوت کرد | یک فیلمِ سیزده بدر داشتیم که در آن هر دوی‌شان بودند... هر بار که آن فیلم را می‌گذاشتم پدر زار زار گریه می‌کرد و مادر می‌گفت فیلم را عوض کنیم | آن جا بود که فهمیدم پدر هم احساساتی‌ست...

اما پدر نفرت انگیز نبود | به شدت دوست داشتنی بود و هست و خواهد بود...

مادرم تعریف می‌کند یک بار با پدر به سینما رفتند تا فیلمِ گل‌های داوودی را ببینند | پدرم به قدری گریه کرد که صندلی بغلی‌ها به او دستمال می‌دادند و دلداری‌اش می‌دادند...فکر کنم خود بیژن امکانیان هم شرمنده شده بود...

اما خب دروغ‌ چرا؟ بعدتر که بزرگ‌تر شدیم | از میزانِ احساساتی بودنِ پدرمان خنده‌مان می‌گرفت | چون با قهرمان شدن رضازاده بغض می‌کرد | با گلِ علی دایی بغض می‌کرد |...

امروز عصر رفته بودیم خرید | ناگهان در یک فروشگاه ادکلنی را پیدا کردم که وقتی که بچه بودم پدرم آن را به تن می‌زد | من همیشه دوست داشتم مالِ من باشد و همیشه آن را یواشکی می‌زدم | امروز وقتی که بعد از سال‌ها بوییدمش ناخودآگاه بغض کردم | بعد ادکلن را خریدم | وقتی که آن را به خودم زدم بغض کردم | و از آن لحظه تا الان هر بار بویش در سرم می‌پیچد بغضم می‌گیرد...

برایم سوال شد که کلاً چرا انقدر گریه می‌کنم و بغضم می‌گیرد؟ چرا تا این حد اشکم دمِ مشکم است؟

با شنیدنِ خبرِ خوب بغض می‌کنم | با خواندن اشعار حافظ بغض می‌کنم | با کوچک‌ترین دل‌تنگی‌ای بغض می‌کنم | با صدای مادرم بغض می‌کنم | با بوی پدرم بغض می‌کنم .....

یک‌هو به خودم گفتم:"ای دلِ غافل... تو همون آدم احساساتیه شدی...".

حال اگر می‌خواهید جامدادی‌ام را بسوزانید بسوزانید | اگر می‌خواهید بی اجازه سر وقتِ دفترچه خاطراتم بروید بروید | اگر می‌خواهید به بغض‌هایم بخندید بخندید | فقط بگذارید وقتی که بغضم می‌گیرد گریه کنم | چون آدم‌های معمولی را گذرِ زمان پیر می‌کند | و آدم‌های احساساتی را قورت دادنِ بغض‌های‌شان...

کیومرث مرزبان

➖➖➖➖➖💫➖➖➖➖➖➖➖➖

این‌هم از اون متن هایی بود که به دلم نشست .چون آشناست و ملموس برای من و یاد چیزهایی میفتم . مخصوصا پاراگراف آخر خیلی خوب بود .

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۶ ، ۲۲:۵۸

خدایا شکرت .

حالم خوبه . وقتی کارهام رو به موقع انجام میدم خیلی حس بهتری نسبت به خودم دارم . 

امروز فعال بودم و کارهای خوبی انجام دادم و از خودم راضی هستم .

بعدش هم که آبجی جان اومد دنبالم و رفتیم یک ناهار خیلی خوشمزه هم خوردیم و الان بعد همه ی اینها میخام استراحت کنم .

آرومم 🌸

🌿 امروز همش این مصرع میاد تو ذهنم : 

(ما را به سخت جانی خود این گمان نبود ... )🔚

واقعا فکر نمیکردم یه زمانی برسه که خیلی چیزها دیگه برام غم انگیز نباشن . من واقعا تغییر کردم و حسش میکنم .

من قوی تر و صبورتر از قبل هستم 👑

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۶:۳۴

چند وقتی بود شبها راحت تر میخوابیدم ولی دیشب اصلا خوب نخوابیدم 😓 البته دیشب قهوه هم خورده بودم احتمالا تاثیر اون بوده . پیتزا هم که نبابد میخوردم و خوردم 😑

الان هم میخام پاشم به کارام برسم و برم سمت دانشگاه ولی واقعا سختمه 😣

فکرشو کن من برم استاد نیاد ! ازین کارا زیاد میکنه 😥 شماره بچه ها رو هم ندارم بپرسم ازشون 😕

بی خیال بذار با انرژی شروع کنم امروز رو، با فکر دیشب که شب خیلی خوبی بود کنار آبجیام که عاشقشونم 💞 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۶ ، ۰۶:۵۱