روح من

روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

من آموخته ام
به خود گوش فرا دهم


💠 آیدی پیج اینستاگرام من : ‌fazi_mlh

پیام های کوتاه
  • ۲۶ آبان ۹۱ , ۱۹:۲۲
    f1
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

F120

سه شنبه, ۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۰۲ ق.ظ

⛔نکته مهم : 

اول: از همه این که این حرفام یکم طولانیه .

دوم: اینکه اینارو مینویسم که ذره ای از التهاب درونم کم بشه .

سوم : همه ما و از جمله خودم اینو میخونیم و میگذریم . نیازی به دلداری و انرژی مثبت دادن و ناامید نباش ندارم چون به قولی خودم ختم همه ی اینها هستم و بی خیال :)

💠از دیروز با تمام قلبم این دکلمه شاملو رو حس میکنم : 

مگه زوره ؟ بخدا هیشکی به تاریکی شب تن نمیده 

موش کورم که میگن دشمن نوره به تیغ تاریکی گردن نمیده...

دخترای ننه دریا رو زمین عشق نموند 

خیلی وقت پیش بار و بندیلشو بست خونه تکوند

دیگه دل مثل قدیم عاشق و شیدا نمی شه

تو کتابم دیگه اون جور چیزا پیدا نمی شه.

دنیا زندون شده : نه عشق ، نه امید ، نه شور ،

برهوتی شده دنیا ، که تا چش کار می کنه مرده س و گور.

نه امیدی – چه امیدی ؟ به خدا حیف امید !

نه چراغی – چه چراغی؟ چیز خوبی می شه دید ؟

نه سلامی – چه سلامی؟ همه خون تشنه ی هم !

نه  نشاطی – چه نشاطی ؟ مگه  راهش می ده غم؟

➖➖➖➖➖➖➖❌➖➖➖➖➖

🚩حالم امروز خیلی خرابه .‌یعنی چند روزه که خیلی خراب شده .

دیشب خواب میدیدم جایی هستم که آزادم ولی در واقع  زندونی ام ! چقدر و چقدر شبیه همین بیداری بود .

اوضاع اصلا خوب نیس.

من که همیشه پر از انرژی مثبت و‌امید به آینده بودم ...‌ولی الان دیگه نه .

به‌قدری ازین دنیا و زندگی خستم که حد نداره .

همش با خودت میگی بذار فکرهای خوب کنم ، امید داشته باشم ، تلاش کنم . اما اینجا همه چی مضحکه ! پوچه ، دروغه‌.

هیچی سرجاش نیست . چرا من که یه جوونم باید حال و روزم این باشه ؟ و همه ی ما ؟ 

تا همین چند ماه پیش اصلا چرا راه دور بریم همین چند هفته پیش میگفتم خب اوضاع خرابه ؟ اشکال نداره من امید دارم که میتونم از پس زندگی خودم بربیام .

ولی الان همه چی برام بی رنگ‌ و‌رو شده . هرروز که پامیشم دلم میخاد بمیرم .

دیروز اینقدر و اینقدر افکار منفی از سرم گذشته که حد و حساب نداره .

ولی واقعا فقط بحث خودم نیست . مردم کشورم ، فقر ، کم آبی ، بی عدالتی ...

میترسم ....

من معمولا کلمه تنفر رو نمیارم ولی چیزی که الان با این شرایط به شدت ازش متنفرم عشقه .

چجوری میتونن تو این اوضاع فکر این جفنگیات باشن ؟ وقتی آدم‌ از جون خودش سیره چطور‌میتونه عاشقی کنه؟ 

ازدواج کنه ؟ بچه دار شه ؟ اونم اینجایی که معلوم نیس چهارروز دیگه حتی آبی برای خوردن داشته باشیم ؟ 

اصلا به فرضی بیان همین الان بگن همه چی گل و بلبل شده و مشکلات تموم شدن . یا فرضا بگن همین الان میتونی یه جای دیگه توی این دنیا با خیال راحت زندگی کنی . 

به نظرتون حال من خوب میشه ؟ به نظرتون دیگه این دل ، دل میشه ؟ این فشاری که روی قلب و ذهن من اومده و این ساعت ها و روزهایی که به سختی گذشتن جبران میشن ؟ 

میخام بگم این خانه از پای بند ویران است .

یه زمانی کتاب صادق هدایت رو خوندم و ازش بدم اومد با خودم گفتم آخه آدم حسابی تو که همه چی داشتی ، چرا اینقدر منفی نگر بودی ؟ چرا اینقدر به زندگی بدبین بودی ؟ چرا خودکشی کردی ؟ 

یا نوشته های شوپنهاور ... 

الان میفهمم . درد ما چیه‌. درد ما حتی نداشتن نیست .

درد ما همین فهمیدنه . درد ما درد اجتماعیه .

حتی اگه اوضاع خودمم خوب باشه و بقیه نه . حال من هرگز خوب نمیشه‌.

شاید من یک روز /ماه/سال/سالهای دیگه این حرفام فراموشم بشه . شاید اوضاع خوب شد ، شاید خیلی خوب تر ادامه بدم ، کار کنم ، تفریح کنم ، ازدواج کنم ، بچه دار شم ، پیر شم .... اینها اصلا بعید نیست !چون زندگی ادامه داره حتی برای من .

اما ...

من کلا با دنیا ، با فلسفه این زندگی مشکل دارم .

زنده ام نفس میکشم راه میرم تحمل میکنم و ادامه میدم اما زندگی ؟ امید ؟ 

اصلا هیچ عدالتی هس ؟ 

ما عروسک های خیمه شب بازی هستیم ؟ 

نکنه این زمین جهنم یه دنیای دیگه است ؟ 

از ته قلبم میگم ، روزی که من بمیرم روز جشن منه ، روز تولد منه ، روز آزادی منه ، روز شادی منه .

والا اگه یه قطره اشک برام ریخته شه مگر به شادی رفتنم که راحت شدم :)

خدا ؟ من که دیگه باهات کاری ندارم :)

🚫و درنهایت میخاستم بگم زندگی که بلاخره راه خودشو پیدا میکنه! و‌ما مجبوریم ادامه بدیم . حتی همین الان و الان که من در بدترین حال هستم !!!! ، فکر همین‌ چیزهای کوچیک و بزرگ زندگی ام ، مثلا امتحانم مونده ، لاک ناخنم پاک شده ، لباس چی بخرم و هزار و‌یک‌‌چیز دیگه و زندگی همین مزخرفاته که ادامه داره :)

📝بعضی وقتها احساس میکنم که هیچ چیز معنی ندارد...در سیاره ای که میلیون ها سال است با شتاب به سوی فراموشی می رود..ما در میان غم زاده شده ایم..بزرگ می شویم..تلاش و تقلا میکنیم..بیمار میشویم..رنج می بریم...سبب رنج دیگران می شویم.. گریه و مویه می کنیم..میمیریم..دیگران هم میمیرند..و موجودات دیگری به دنیا می آیند..تا این کمدی بی معنی را از سر گیرند.

💢 و دقیقا شرح حال من از زبان فروغ همیشه جاودان : 

نمی توانستم دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر میخاست

و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت، با دلم میگفت

 نگاه کن

تو هیچگاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۴/۰۵