روح من

روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

من آموخته ام
به خود گوش فرا دهم


💠 آیدی پیج اینستاگرام من : ‌fazi_mlh

پیام های کوتاه
  • ۲۶ آبان ۹۱ , ۱۹:۲۲
    f1
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

F117

دوشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۱۸ ب.ظ

انسانها به میزان حقارتشان توهین میکنند

به میزان فرهنگشان عشق میورزند 

به میزان هویتشان به دیگران احترام می گذارند

وبه میزان کمبودهایشان آزارت میدهند.

هر چه حقیرترباشندبیشتر توهین میکنند تا حقارتشان راجبران کنند....

هر چه فرهنگشان غنی تر باشدبیشتر به دیگران عشق میدهند

هر چه هویتشان عمیق تر باشد محترمانه تر رفتار میکنند 

وبه اندازه درکشان میفهمند ...

به اندازه شعورشان به باورها وحرفهایشان عمل میکنند...

زان پل سارتر

➖➖➖➖➖💠➖➖➖➖➖➖➖

من نمیدونم چرا اینقدر خونسردم ؟ 

امروز که پاشدم برگه امتحانمو تحویل بدم دوستم همزمان بلند شد و جلوی من راه میرفت بعد یهو وایساد و راه منم بسته شد منم یه دونه زدم پشتش گفتم برو .

اون وقت از اون طرف سالن خانمه مراقب جیغ زنان که صحبت نکن :/ 

برگه رو دادم اومدم بیام سمت در که برم بیرون یهو دوتا مراقبا منو کشیدن کنار که برگه شو تحویل نگیرین 😐

بعد من گفتم من فقط یه بار با خودکار زدم پشت سر دوستم این کجاش تقلبه ؟ 

دقیقا مراقبه فیس تو فیس من بود و داشت جیغ و ویغ میکرد که اینجا سالن امتحانه و هرکاری کنی به منزله تقلب محسوب میشه .

منم فقط زل زدم تو چشاش و به صورت عصبانیش نگاه میکردم که پشت هم داشت چرت و پرت میگفت ، و توی چشماش کمبود محبت میدیدم ، کمبود توجه . (دقیقا جمله ی بالا از ذهنم گذشت ، به میزان کمبودهایشان آزارت میدهند ...)

هی همش سعی کردم جلوی لبخندمو بگیرم وقتی بهش نگاه میکنم !

تو دلم میگذشت باشه بابا میخای حرصتو سر من خالی کن 😂😂

همینجوری که هنوز داشت غرغر میکرد نگاه مستقیم توی چشاش کردم و فقط گفتم خب باشه حواسم نبود ! 

عجیب بود که یه نگاه آخر به چشای من کرد و‌ساکت شد رفت .

اون وقت بقیه اونجا همه مونده بودن که چی شد مراقبه یهو ساکت شد ، بعد منم خیلی ریلکس رفتم بیرون 😂

دوستم خیلی  ناراحت شد گفت فکر کردم برگتو گرفتن ، منم گفتم خب فوقش میگرفتن 😏 غصه نداره که ! (اولا من حس میکنم که قراره چی بشه ، و میدونستم که میتونم کاری کنم کاری به برگه ام نداشته باشن برا همینم هول نکردم اصلا . این در حالیکه اون خانمه کاملا جدی و‌ واقعا عصبانی  اومده بود برگه منو بگیره وگرنه خودشو از اون ور سالن نمیرسوند تا جلوی در ! ولی من میدونستم میتونم از پسش بربیام 😊 ) 

من فقط سعی میکنم از هر لحظه تجربه کسب کنم ، برای چی باید بترسم یا هول کنم یا غصه ی چیزای به این مسخرگی رو بخورم ؟ 

حقیقتا دلم برای اون خانمه سوخت ! اینقدر کمبود رو توی وجودش حس کردم که واقعا دلم براش سوخت . جالب اینه که دوستم بعدش چیزای جالبی درموردش گفت که کاملا حس منو اثبات میکرد :)

هر ادمی توی هر لحظه از زندگی ما یه تجربه است باید دقیقتر ببینیم . دقیقتر بهشون گوش کنیم ، دقیقتر فکر کنیم و بهتر درکشون کنیم :) 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۳/۲۸